اسماعیل محمد صلاحی گرافیست و طراح وب
جمعه 4 اسفند 1396.
الجمعة 8 جماد ثاني 1439.
-
Feb 23 2018.
-
  شهید غلامرضا دوستی

فرازی از وصیت نامه و شرح زندگانی شهید طلبه غلامرضا دوستی

شرح زندگی شهید غلامرضا دوستی

از آغاز تا شهادت :شهيد غلامرضا دوستي به سال 1348 در روستاي محله دوستي (دوستلو محله روستای آقابیگلو) چشم به جهان گشود و در دوران شكوهمند انقلاب اسلامي وارد سنگر علم و فقاهت شد و در زمان دفاع مقدس به عنوان طلبه بسيجي در ميدان هاي نبرد حضور يافت و سرانجام در تاريخ 65/10/26 در منطقه شلمچه به لقاء حق شتافت.فرازي از زندگينامه شهيد :شهيد غلامرضا دوستي سال 1348 هجري شمسي در يكي از روستاهاي نقده (محله دوستي) در يك خانواده مذهبي و عائله مند و كم درآمد كشاورزي به دنيا آمد.پدر خانواده با وجود مشكلات عديده زندگي هميشه در امر تعليم و تربيت فرزندان نهايت كوشش را به عمل مي آورد و خود نيز در صراط مستقيم كوشا بوده و هست و مادر و خانواده همچنين پا به پاي پدر در تنظيم امور مختلفه خانواده و رسيدگي به مسائل تربيتي و فكري فرزندان نهايت فداكاري را از خود بروز داده و مي دهد، به طوري كه اين مادر قهرمان و پيرو حضرت زينب (سلام ا... عليها) پس از شنيدن خبر شهادت فرزندش به عموم خانواده و وابستگان دور و نزديك تسلي داده و آنها را دعوت به استقامت و ايثار هر چه بيشتر در راه اسلام و انقلاب و امام امت مي نمود. كما اينكه در جمع تشييع كنندگان شهيد در گلزار شهداي شهرستان نقده ضمن ايراد سخنراني گفت: هشت پسر دارم. يكي را اكنون فداي اسلام كردم و هفت پسر ديگرم فداي حضرت امام و راه ايشان است.شهيد دوستي طبق معمول در سن هفت سالگي وارد دبستان شده و در سن چهارده سالگي پس از پايان دوره راهنمايي در همان روستا سال 63 همراه برادر بزرگتر از خودش جهت تحصيل در دانشگاه اهل بيت و كسب آشنايي بيشتر از معارف قرآن و اهل بيت وارد مدرسه عالي علوم اسلامي ولي عصر تبريز شد. شهيد گر چه از نظر سني كوچك بود ولي واقعاً از لحاظ عقل و تقوي بزرگتر بود و هميشه دنبال فرصتي بود تا عملاً در جبهه حق عليه باطل حضور يافته و آن مطالبي را كه مورد نظرش بود در صحنه درگيري حق و باطل ياد گرفته و در اشاعه و اجراي با تمام وجود اقدام كند.ليكن چون مقدمات را به عللي نمي توانست فراهم سازد با بي تابي يك سال را پشت سر گذاشت و تابستان 64 آهنگ جبهه كرد، ولي اطرافيانش به علت اينكه كم سن و سال بود و شرايط اعزامش كامل نبود و از طرفي بايد مدتي درس بخواند تا بتواند در صحنه هاي خدمت عملي بهتر خدمت نمايد، وي را ظاهراً از اعزام به جبهه منصرف كردند، ولي براي همه اطرافيان روشن بود كه صبر اين عاشق شهادت يك صبر معمولي و عادي نيست و شب و روز درصدد تهيه فرصت مناسب جهت مجاهدت در ديار محبوب است كه بالاخره در تابستان 65 كه تقريباً هفده ساله شده بود و مسائل را مستقلاً تجزيه و تحليل مي كرد اين بار با كسي مشورت نكرد و به صلاحديد كسي توجه ننمود و همراه برادر طلبه و تعدادي از فاميلان نزديكتر عازم جبهه شده و پس از مدتي به عنوان مرخصي به پشت جبهه برگشت و اين بار نيز گفته شد بهتر است چند ماهي هم به درسهايش برسد اما به همه اين صحبتها با طمأنينه گوش داد و پس از گوش كردن به سخنان بااصطلاح نصايح و استدلال اطرافيان تبسم لطيفي كرد.بالاخره اوايل زمستان 65 بدون اينكه به كسي اطلاع دهد مجدداً عازم جبهه شد. بالاخره در روزهاي اول بهمن ماه 65 يكي از همسنگران طلبه اش به برادر بزرگتر از خودش كه او نيز طلبه است اطلاع داد كه:« من و غلامرضا با هم بوديم و او آرپي جي زن بود و در خلال عمليات در جبهه شلمچه بود و در حالي كه خود را از خاكريز خودي بالا كشيده و قصد انهدام يكي از تجهيزات نظامي دشمن را داشت، گلوله آتشين خصم زبون در دل جاويدش جاي گرفت و لحظاتي بعد در سنگر دفاع از اسلام و انقلاب اسلامي روح بزرگش به سوي معشوق صعود كرد» .روحش شاد و يادش گرامي باد.