اسماعیل محمد صلاحی گرافیست و طراح وب
يكشنبه 29 مهر 1397.
الأحد 11 صفر 1440.
-
Oct 21 2018.
-
  شهید رجبعلی علمی نیک

شرح زندگی و وصیت نامه شهید علمی

شهید رجب علی علمی نیک همیشه جزء بصیرترین اشخاص یود ...

زندگی نامه :شهید علی علمیدر روستا ی زیبا یی به نام تابیه در نزدیکی شهرستان نقده دراستان اذربایجان غربی به دنیا امد.او در خانواده ای به دنیا امد که پسر نداشتند و فقط 4دختر داشتند.پدرش کربلایی محرم برای ان که علی در ماه رجب به دنیا امد نام او را رجب علی گذاشت تا نام ماه مبارکی که در ان حضرت علی به دنیا امده نیز در نام باشد.و ان قدر برای کربلایی علم و دانش مهم بود که با این که مدرسه بسیار از تابیه دور بود در هر شرایطی حتی برف سرما نیز علی را به مدرسه می برد.پس از اتمام دوران مدرسه علی را به پیش یک روحانی برد تا پیش ان علوم دینی نیز بیاموزد.پس از مدتی علی پس از یادگیری در پیش عالم برای یادگیری بیشتر به قم سفر کرد تا در محضر عالمانی بزرگ تر علوم دینی را بیاموزد.در کنار دروس حوزه دروس دیگر را هم می خواند و در امتحانات شرکت می کرد تا این که دیپلم گرفت و در کنکور در رشته ادبیات فارسی با بهترین رتبه در دانشگاه تهران قبول شد.مدتی بعد برای ابادانی و رسیدگی به شهرش به تابیه باز گشت.طولی نکیشید که انقلاب اسلامی ایران در کل کشور برپا شد و علی نیز به انقلابیون پیوست و آن ها را راهنمایی می کرد.اطلاعیه های امام خمینی را مخفیانه تکثیر و بین مردم پخش می کرد و در کلاس های درس دبیرستان و دانشسرا و جلسات مباحثه روشنگرانه ی دینی و انقلابی را نیز برگزار می کرد.بیشتر شاگردانش شیفته ی اخلاق و کردار و شجاعت و ادب او بودند (به طوری که بعضی از آنها تا سال ها بعد از شهادت ایشان به خانواده شان سر میزنند و بوی شهید را از همسر و فرزندانشان استشمام می کنند(.انقلاب در نقده نیز همراه با دیگر شهرها با شور انقلابی جوانان آگاه در بیست و دو بهمن ماه با شکوه هر چه تمام تر به پیروزی رسید.بالاخره وقت آن شده بود که این جوانان دست به دست هم دهند و پس از سال های تاریک حکومت ستمگر، آزادی و آبادانی و حکومت عدل الهی را برای مردم محروم منطقه به ارمغان بیاورند.بنیاد مستضعفان و جهاد سازندگی به دستور امام راه اندازی شد،در تمام مساجد شهر و روستا ها کلاس های روخوانی وتفسیرقرآن،ایدئولوژی،اصول عقاید و تحلیل سیاسی و آموزش نظامی برگزار می کردند.دیگر در سالن های سینما فیلم هایی اکران می شد که مظلومیت مردمان مسلمان فلسطینی را در اشغال شهر ها و خانه هایشان توسط صهیونیستان بی رحم به تصویر میکشید.در تاریکی شب تازه مرحله بعدی کارهایشان شروع می شد،باوانتی در کوچه پس کوچه های محله های فقیر نشین شهر می رفتند و کیسه های خوراک و پوشاک و بعضا اسباب بازی را بین مردم فقیر کوچه های باریک و تنگ جنوب شهر بخش می کردند.روزی دخترش صبح زوداز خواب بیدار شد و برای شستن صورتش به حیاط خانه رفت و با دیدن وانت در حیاط شگفت زده شد.کنجکاوانه نگاهی به اطراف و پشت وانت انداخت.چند قاشق و بشقاب اسباب بازی پیدا کرد.آن ها را برداشت و به داخل خانه برگشت و به دنبال صاحب ماشین می گشت که ناگهان پدرش را در اتاق دید.با تعجب گفت:پدر جان شما هنوز در خانه هستید؟چقدر خوب شد زود بیدار شدم و توانستم شما را ببینم.چند روز بود شمارا ندیده بودم،هر روز به مادرم می گفتم قبل از رفتن شما مرا بیدار کند.ولی مادر می گفت:پدرت گرگ و میش صبح می رود و تو نمی توانی به آن زودی بیدار شوی.پدر شیفته سخنان محبت آمیز و معصومانه دخترش جواب دادمن که دلم بیشترتنگ میشود،چون شمابامادرتان چهارنفریدوشبهایی که به خانه میایم شماخوابیدومن باتماشایتان درخواب نازرفع خستگی میکنم.ودست نوازش برسردخترکشید.درحالیکه جثه ی نحیف دخترنه ساله اش را بر انداز می کرد متوجه چیزی در دستان او شد، گفت:عزیزم،اینهارا از کجا برداشته ای؟این ها مال بچه های فقیر است.دختر گفت:یعنی ما فقیر نیستیم؟واقعا ما ثروتمندیم؟!پدرش گفت:بله دخترم!کسانی در این شهر زندگی می کنند که خانه ی مناسب برای زندگی ندارند و خانواده پر جمعیتی زیر یک سقف گلی که توانایی حفظ آن ها را از سرما و برف وباران ندارد زندگی می کنند.حالا به نظر تو ما که خانه داریم و از نعمت آب و برق وبخاری بهره مندیم غنی نیستیم؟دخترک سری به نشانه ی تائید تکان داد و گفت:بله حق با شماست،اگر بازهم دیوار های خانه مان از کاهگل است و کف آشپزخانه سنگ و کلوخ است و حمام هم نداریم بازهم اشکال ندارد،در عوض خیلی چیز های دیگر داریم.خدا به ما بابا داده مامان داده بعضیها پدریامادر ندارندو پدرش ادامه داد...ما اگر اجاق گاز و تلویزیون نداریم بعضی ها نان و غذا ندارند!دخترک گفت:راستی پدر جان دیروز در زدند،دویدم و باز کردم،پیرزنی بود،گفت:دخترم این جا خانه ی علمی است؟گفتم :شما کی هستید؟این جا چکار دارید؟در حالی که خود را به حیاط کشید و روی پله ها می نشست گفت:خسته ام،پدرت را صدا کن،از آن طرف شهر پرسان پرسان آمده ام تا این جا را پیدا کرده ام.در این حال مادرم به حیاط آمد و گفت:مادر جان علمی را این وقت روز در خانه کسی ندیده،که شما هم بتوانید ببینید.حالا بگویید چکارش دارید؟و پیرزن با بغضی آن قدر از مشکلات و بدبختی هایش کرد که مادرم مرا همراهش فرستاد تا خانه اش را بشناسم و به شما نشان دهم.تا آن جانفس زنان یک ریز از یتیمی بچه ها و نداریشان گفت.پدر گفت :بله مادرت برایم تعریف کرد.اسم شوهرش را گفت.اتفاقا دوستان ما او را شناسایی کرده بودند و ما دیشب به خانه ی آنها هم رفتیم و قرارشد با بچه های جهاد برایشان سرپناهی بسازیم.ولی بعد از این لازم نیست شما راه بیفتید تو کوچه دنبال ان ها.همین که اسمشان رامیگفتیدما پیدا می کردیم.دخترک با قیافه ی حق به جانب گفت:من هم می خواهم از این کار های خوب بکنم و ثواب ببرم.پدر گفت:تو می توانی همراه خانم های جهاد به درو بیایی.دختر بچه های کمی بزرگ تر از تو هم هستند که به کشاورزان پیر و ناتوان که فرزند وکمک حالی ندارند برای جمع اوری محصول نخودشان کمک می کنند.همان روز دخترک همراه پدر به جهاد رفت.وپدرش در محوطه جهاد سازندگی او را به خانم امیدی سپرد و خود آن ها را ترک کرد.خانم امیدی خانم نسبتا مسنی بودکه خانواده اش راموقتا تنها گذاشته وهمراه چند خانم دیگر برای صدور انقلاب به نقاط دورافتاده ی کشور به نقده امده بودند.

خانم امیدی چفیه چهار خانه سیاه رنگی به او داد و با تعداد زیادی از دختران وخانمهاسوار مینی بوسی شدند.عده ای نشستنه وتعداد بیشتری سرپا ایستادند.وقتی که زیر گرما ی سوزان آفتاب ماه رمضان داس به دست عرق ریزان نخود جمع می کرد دو چشم شادش از چفیه مشکی راضی به نظر می رسید.راضی از اینکه مثل پدرش برای رضای خدا کار و تلاش می کند.

در دورانی که در مهاباد سکونت داشت به اداء فریضه کلهم راء و کلهم مسئول ، خانه به خانه و محله به محله در شهر سیر می کرد . طوریکه بعد از دو سال سکونت در ان شهر به اخلاق و عادات مردم انجا کاملا آشنا گشته بطوریکه یک جامعه شناس با معیارهای اصیل اسلامی به شمار می رفت .اولین کار شهید در ان شهرستان تشکیل جمعیتی از اهالی شیعه و سنی بود . و به این ترتیب با بسیاری از طلاب ، اساتید و اندیشمندان آشنا شد .

از آنجا که همیشه اندیشه اتحاد جوامع اسلامی را در سر می پروراند برای اظهار شور درونی خود به موضوعات مناسبی بر می خورد . لذا زمانی از مهاباد بیرون امد که از برخورد مناسب خود با افراد ، نهال دوستی را میان اقوام مختلف نشانده بود و توانسته بود قسمتی از اندیشه خود را عملی کند . .پس از بازگشت به موطن خویش ، نقده ، بزرگان و سیاسیون شهر او را فردی متفکر یافتند و مورد استقبال دوستان قرار گرفت . به مرور ، مصاحبه های انجام شده و سوالاتی که میان مردم پاسخ می داد باعث شناخت هر چه بیشتر اهالی نسبت به تسلط او بر مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی منطقه و موجب شهرت روز افزونش می شد. حسن شهرت شهید و اندیشه های ژرف اسلامیش که در نطقهای ضد استعمار و استبداد او هویدا بود خائنان به حکومت اسلامی را همیشه به هراس می انداخت .

سال 1354 در این سالها بود که پائیز عمر رژیم سلطنتی از راه می رسید و چهره اش روز به روز به زردی میگرائید . مردم گروه گروه از خواب بیدار شده و زنجیرهای اسارت شیطان درون و برون یکجا از دست و پای خویش گسسته به جمع ابراهییمیان می پیوستند . باز صدای گرم ابوذرهای زمان مانند سعیدی ایت.. طالقانی و ... همزمان با ندای ملکوتی امام که در سراسر ایران اسلامی طنین انداز بود . درست زمانی است که رزم که نفیسهایش به شمارش افتاده برای حتی لحظه ای دیگر زنده ماندن به هر جنایتی دست می زد ایت الله سید محمود طالقانی را برای چندمین بار باز دستگیر کرد . 2ایشان سال بدون محاکمه در سختترین شرایط در زندان به سر برد . به جهت مشخص نبودن جرم و مدت محکومبت ، او وی را با کهولت سن و ضعف جسمانی به ده سال محکوم کرد .57 هنگامی از زندان ستمشاهی بیرون امد که مدتها بود شاه در برابر موج اعتراض مردم مسلمان دچار شکست گشته و سرانجام درما نده گردید وکم کم اثار ان را نماتیان کرد .پائیز 57 از جمله ازادی زندانیان سیاسی در پائیز 57 بود .

او اکنون با چشم خود می دید و احساس کرد با مردمی دیگر روبروست . مردی که عازم به سوی هدف مبدئ الله در مسیر لا اله الا الله و در پشت سر روح الله بودند .